تبليغاتX
چرندیات یک دیوانه
روزهایم به تماشای شب تو

همه قربانی خودخواهی بی عاطفه ی من شده اند

لج و لجبازی ما با همه انگار

کجا گفته ام انگار که هر شب به سلام تو جوابی بدهم

سردیم یخ تر از آن قهوه ی تلخی است که یاد آور دعوای شب است

تو به من محتاجی

من به تو معتادم

کم کم این ثانیه ها می میرند

و تو یک روز که من مرده ام این راز مرا می فهمی

بی خیالش تو که در خواب منی

قهوه تازه چه بویی دارد

تلخی اش گیرا باد

لحظه ی رفتن من نزدیک است

کسی از دور مرا می خواند

می شنوی...!!!

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط rainy man  | 

حرفایی هست تو دلم

 که حتی این چشمای بی پرده ی من هم نمی تونه بخونه

خیس می شه‌ می خواد بمیره

وقتی یاد تو می پیچه میون هر دقیقش

خوابو از دریچه ی شب دور می ریزه

تازه تازه پر می شه از بوی لبهات

تا که با تو تن به تن تو بستر خاطره ها گر بگیره

بازم بباره

آره این بازی عشقه!

ته نداره!!! 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط rainy man  | 

باز بوی تو ز هر چه جا نهاده ای

باز یاد تو به هر مکان که پا نهاده ای

باز عطر واژه های پر تلاتم از فراق

تیشه می زند به ریشه ای که وا نهاده ای

خسته ام بیش از ابن پر از عذاب ماندنم نکن

خاک عالمی که در بر سرم تکانده ای...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط rainy man  | 

نمی دونم باید چی بنویسم

از اتفاقی که این مدت افتاد از این جدایی از این دوری از این کاری که با من کردن از عذابی که کشیدم تا دوباره تونستم دنیامو پس بگیرم از بی رحمی کسایی که نتونستن آرام بودنمو آزاد بودنوم ببینن

خیلی حرف دارم می خوام از اول بنویسم تا شما قاضی باشید که چه بود و چه شد....

حالم خوب نیست

ولی خوشحالم که دنیام الان تو دستامه پیش منه

این فقط مهمه و بس....

+ نوشته شده در  ساعت   توسط rainy man  | 

آهسته آهسته کم رنگ می شوی از نگاهم

روزی بر خواهی گشت

می دانم!

اما...

آن روز وقت بی رحمی است

از من نرنج

که بد سوزاندی!

از اینجا می گویم

 از کنار گور خاطراتم با تو

که به هوسی فروختی...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط rainy man  | 

دیگه دارم از تو نا امید می شم

دیگه دارم از شبای بی تو رد می شم

وقتی که برات مهم نیست بودن و نبودنم

دیگه دارم بودنِ نبودنو بلد می شم

وقتی تو بازی عشق تو دلم آتیش گرفت

دیگه دارم با غم تو سوختنو بلد می شم

واسه تو چه فرقی داره که کجا باشه دلم!!!

دیگه دارم کشتن این دلمو بلد می شم

آره ! شاید تو نبودی قسمت سادگیام

دیگه دارم خط خطی کردن هر سادگیو بلد می شم

می رم و دور می شم از هر چی که بوی تو رو داره

دیگه دارم گم شدن تو دلمو بلد می شم

همه ی شعرامو از دست تو آتیش می زنم

دیگه دارم تا ابد سکوتمو بلد می شم

+ نوشته شده در  ساعت   توسط rainy man  | 

توی قلبی که تو رو همدم شبهاش نمی دونه

توی چشمای کسی که قدرتو  خوب نمی دونه

توی اون هرم نفسهایِ پر ِ عطر ِ نسیمش 

خیسی چشم تو رو حس دو دستاش نمی گیره

آی دیونه! مگه عاشق نبودی با همه جونت؟

پس چی شد؟ حتی تو خوابم که سراغت نمی گیره

تو که گفتی توی قلبش خونه داری! می گی آره ؟؟

پس چرا اسم تو هیچوقت روی لبهاش نمی شینه؟

خوش خیالی به خدا! که میگی یه روز میاد با دل عاشق

اون دلش از هوسه معنی عشق تو رو کجا بدونه!!

برو تنها تو بمون با دل پاکت، که تو این دوره زمونه

کسی دوست داشتن نابو قد یه برگه هزاری نمی دونه!!!

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط rainy man  | 

بمان

نرو....

منم! همان که پاپتی چشمهای توست

منم! که هاج و واج مانده ام

منم! میان رفتنت

و دست آن غریبه ای که گرم می فشرد

تمام هستیم

یا که نه....!!!

تمام حجم قلب من میان دستهای خود

تو در مدار من فرار می کنی؟؟

چگونه سردی بهشت خویش را میان کام آن جهنمی مزاج تو

به باوری قریب تر کنم!؟

کجا فرار میکنی؟

بمان کمی ببین که آب می شوم

شراب خانگی ِ مستی ِ مدام من

حرام می شوم

بمان....

نرو....

چرندیات یک دیوانه

پ ن۱:

این روزها حتی با مرد بارانی هم غریبه ام. کارها حتی در خور ارائه هم نیست به حال بدم حلال کنید که دیوانه گی ام بهتر شود!!!

اگر نماند....

دعا کنید بماند! دعا کنید بفهمد که دوست داشتن واقعی چیست! دعا کنید!

پ ن ۲:

می دونم که شاید برات مهم نباشه اما روزت مبارک خانومی!

ما که طشت رسوایی مون همه جا خورده اینم روش!

همیشه شاد باشی گلکم

دوست دارم!

+ نوشته شده در  ساعت   توسط rainy man  | 

این یک اشاره است برای دلم

یادت هست

شب بود و من در کنار پله آخر زندگی ام

آرام آخرین صدای تبر های محکم را می شنیدم بر جان خسته ام؟

آرام بیرون آمدی با ردای بلندت؟

اندکی پایین تر تو نیز به پای سفره ی دلم نشستی!

یادت هست

پنهان کردن احمقانه اشکم از تو را؟

و فشردن تیغ تیز در دستانم!

و ناگاه نمی دانم از کجا

لرزش و رعشه دستانم را فهمیدی...

دستانت چه بی اختیار

چه مهربان

در حریم آغوشت گم شدم!!!!

هنوز چشمایت به یادم هست

هنوز

آرام و پنهان و با ترس در لذت این اشتباه گریستیم

.....

.....

می روی و می گویی که متنفری از من

اما هنوز من مبهوت چشمانت هستم

هنوز که هنوز....

+ نوشته شده در  ساعت   توسط rainy man  | 

کجا پناه ببرم حال که رفته ای

در کدام نقطه پنهان شوم تا یاد بودنت

طعنه ی نبودنت را به رخم نکشد

بی انصاف!

حتی ثانیه صبر نکردی تا سیر ببینمت

برای رسیدن به چه؟

اینقدر بیقرار بودی؟؟

دلم در حسرت خداحافظی نزدیک ماند

و حتی نتوانستم از زمین فراتر بیایم

تو پرواز کردی مقدس من

بالهای آهنی را برای چه می خواستی؟

هنوز در حسرت داستان دیشبم

تکیده ی آوار امروز بودم و تو...

اشک ریزان حسی که نخواستی به اشتراک بنشینیم

آنروز یادت هست؟؟؟

آنگونه در کلیسای سرشار از تفاخر تقدس

 قداستت را می کاویدی؟؟؟

اما ندیدی این گناهکار تو...

هستی اش را به حراج نهاد تا قداست لکه دار نشود

کاش می دانستی از چه نگرانم

کاش می دانستی

بانوی سیاه پوشم

اشکها چه بی سرانجام می ریزند

دلم برایت تنگ شده

کاش....

تنها یک...

خداحافظ همین حالا!!!!

+ نوشته شده در  ساعت   توسط rainy man  | 

تمام فکر فردایم را

تمام لرزیدن های دلم را

و تمام یاد های چگونه بودنم در کنارت را

در حریری می پیچم

و فردا

آنگاه که پس از دیر زمانی

نگاهت نگاهم را شفا داد

 با تمام دوست داشتنم تقدیم اشکهایت خواهم کرد

فرشته کوچک تنهایی های قلب من

بیا

زنده می شوم با لحظه لحظه انتظار آمدنت

دوستت دارم  

+ نوشته شده در  ساعت   توسط rainy man  | 

پنهان شدی ز من؟

در پشت گریه های شبت

خنده میکنی

بر حال زار نفس های آخرم 

مگر نبود حرف تو بر دوست داشتنم؟

مگر نبود عشق تو بر راحتی من؟

اینگونه دوست داشتنت را چگونه سر کنم؟

آبم نکن!

از این دقایق تهی شدنم زجر می کشی؟

پنهان نشو زمن!

افسانه نیست شرح بلایی که می کنی؟

پنهان نشو زمن!

ماندن بدون حس تصاحب بلد شدی؟

این تا ابد که در تلاطم آن خنده ها دلم؟

پنهان نشو زمن

برگرد عشق من!!! 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط rainy man  | 

سال نو مبارک

می دونم یکم دیره اما دوست دارم به همتون سال نو رو تبریک بگم

اگه یه مدت نبودم به دلیل مشغله بود و اینکه درگیری فکری رمقی برای رسیدن به دنیام نذاشته بود

امیدوارم امسال سالی همراه با درهای جدید برای رهایی از غمهای گذشته باشه.

مرد بارانی

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط rainy man  | 

قصه می شود شروع

دستهایم از نگاه تو عبور می کند

بی صدا

اسم تو ز گوشه گوشه ی دلم شنیده می شود

بر تو دست می کشم و باز

حس تازه ای ز تو...

کشف می شوی!

کیمیای جان من....

خالی ام! تهی ز من نشو

ای تو روح سبز بی قرار من

حال...

هستی تو معنی تمام واژه های بی جواب دفتر دلم

نور من بتاب!

آب می شود به هر نگاه تو

عشق ِ یخ زده ِ درون قلب من

گرم می شوم

آشنا بمان...

ای همیشگی ترین بهار من

دوست دارمت!

+ نوشته شده در  ساعت   توسط rainy man  | 

امشب ترانه ی غم انگیز صد خیال را

برجاودانه ترین اشک تو پیوند می زنم

امشب دوباره به پیکار هر امید

افسوس آه تو را نغمه می زنم

امشب به ثانیه های بی تو خواب ، خواب

تکرار مرثیه ختم تو را زخمه می زنم

از من عجب مگیر که چرا بی تو من شدم

بازی به تاس تو در تخته می زنم

امشب خیال عطر لبت در سرم دوید

 از بوسه های مانده ی به لب زجه می زنم

در خواب هم که بخوابم کابوس سهم من

تقدیر شوم فاصله را وصله میزنم

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط rainy man  | 

تنها سکوت می کنم و رنج می کشم
حتی برای گفتن این حرف درد می کشم
از سایه های سرد زمستان پر زسوز
از سنگ های مانده به دل حرف می کشم
بی هیچ حاشیه و حرف و هر حدیث
در صفحه های سفید دلم صبر می کشم
آری!نخواستم تو شوی قربانی دلم
تاوان زایش این حادثه را زجر می کشم
با هر نفس دریغ قلب ستاره دریده شد
بر ناله های جغد شبم دست می کشم
نقاشی کثیف من امروز (صفر) هم نبرد
بر باور خیال دلم (بیست) می کشم
+ نوشته شده در  ساعت   توسط rainy man  | 

دیروز به جای این کلمات که می خوانید کلمات دیگری بود اما به ناچار امروز مجبورم که تغییرش دهم

شاعر مرده است هنوز!

 اما شعر هایش هنوز می آیند!فریاد می زنند که ما نمرده ایم هنوز حرف داریم برای گفتن به من می گویند تو می خواهی بمیر به درک ولی حق کشتن مارا نداری نمی دانم چه کنم!حالم خوب نیست نمی خواستم هیچوقت تو این وبلاگ بنویسم جز شعرام اما امروز....قصورم را ببخشید اما مجبور بودم...

مرد بارانی

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط rainy man  | 

پشت این خاطره ها یاد کسی است
که به تنهایی من
نوعی از شیوه ی ماندن دارد
پشت این خاطره ها
تهمت تا ابدی مال تو را خواسته است
پشت این خاطره ها
عشق چون بچه تیپا زده خورده گریان
مثل دریای پر از فاجعه ی مردن موج
پشت این خاطره ها
قاب عکسی ز دو چشمت
که به دیوار دلم میخ شده
حادثه رخ داده
و تو از پرده ی این خاطره ها پر زده ای
دیگرم هیچ نخواه
کرکره پایین است
و من و ظلمت و تاریکی و عطر دسمال
مجلس ختم تو را می خوانیم
پشت این خاطره ها
سوگواری بر پاست
پشت این خاطره ها
یک نفر خواهد مرد....

+ نوشته شده در  ساعت   توسط rainy man  | 

" تقدیم به عزیزی که این روزها تلاشش تغییر نگاه من است... "

به جرم بخشش تو

هزار آینه را تکه تکه می شستم

ز خون چرک دمل های زخمی قلبم

برای شادی شیطان قلب تو

آری!!

تمام پاکی خود را حراج بنشستم

به جرم ساده گی ام در میان شب پوشان

سراب وسوسه ات را

چو عشق می دیدم

برو بخند به حال و روز من تا صبح

ولی نگو!!!

 که عشق تو را بی حساب می دیدم!

تمام شد...

دگر فرصتی نماند ای کاش...

تمام حادثه را در خیال می دیدم!!!

+ نوشته شده در  ساعت   توسط rainy man  | 

"تقدیم به پاک ترین فرشته ی روی زمین"

حضورت باورم....

آری!

نگاهت گرم

و لبهایی که از شوق رسیدن بیقرار

فراموشی...

بدون اختیار

و حتی ترس چشمی آشنا

درگیر!

نسیان این شیرینی مسموم

خدا چشمان خود را بست

قلم خط زد

گناه عشق سودا را.....!!!

چنان گرمم

چنان مستم در آغوشش

خدا خندید...

خدا خود سیب را چید از درخت و در کف دستانمان انداخت

و رویا

روز دیگر شد.....!

+ نوشته شده در  ساعت   توسط rainy man  | 

نمی بخشم تو را

حتی به جرم کشتن رویا

نمی بخشم که از امروز در بحتی چنین

بر بازی تقدیر پیوستی

نگاهم کن

به رخت خاک بر سر ریخته

 این مشکی مغرور

که تا روز نهایت بر تن معصوم من سکنی گزیده

همه چیزم گرفتی

کاش....

ولی افسوس...

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط rainy man  | 

به احتساب عدد..... نَه!

به شیوه حدسی؟؟؟

که روزگار غریبیست دور ماندیم

به حدس های خیالی به نقش های زیادی

کنار می ماندی

به انتها که رسیدی

همین دور روزه ی آخر

همین دو تکه ی تقویم

به احتساب عدد نَه به شیوه حدسی....

"سلام " عشق قدیمی ولی چه تکراری

ولی چه اجباری

کنار میمانی.......

به احتساب عدد..... نَه! به شیوه حدسی...!!! 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط rainy man  | 

و اتفاق افتاد

خطای بزرگ من

گفتی نبین اما طاقت نیاوردم و چیدم

اما چرا سیب در دستانم نیست

مگر بنا نبود.....

آخ!!!

باز گول خوردم

من چشم می گذارم....

خدا... قایم شو

 آمدم....!!!

+ نوشته شده در  ساعت   توسط rainy man  | 

اومده بودم بگیرم غماتو

شبای سکوت و شب بی صداتو

اومده بودم ببینم که بازم می خندی

حتی وقتی که از غم چشاتو می بندی

تو باور نکردی قدمهای من رو

نفسهای مشتاق و اشکای من رو 

 تو کشتی نذاشتی که عاشق بمونم

تو حتی نموندی که من خوب بخونم

نگات رفت و من موندم وسوسه

می یای یا که نه؟ چرا من بدونم؟

برو! عشق بی عشق! من ته کشیدم

دیگه اشکامو من به دستات نمی دم

خداحافظ ای عشق تندیس وارم

برو تا قیامت نمی خوام بمیرم

و خوشبختی تو همیشه دعامه

همون بهتر از من که قسمت براته

دوباره شبه شب همون یار محبوب

دوباره غمه غم وفادار مصلوب

دلم امشب از غم چه بی طاقته باز

می خواد خون بباره واسه قلب پر راز

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط rainy man  | 

من مجرمم!!!!

زندانیم کنید

به حبس ابد

به جرم دوست داشتن

آه که خسته ام از این هیاهو

چه می خواهید از این بیچاره

می گویم....

هزاران بار می گویم...

من مجرمم

 

اعدامم کنید

من او را کشتم!!!!

چون دوستش داشتم!

+ نوشته شده در  ساعت   توسط rainy man  | 

یه روزی باور می کنی گرمی دستای منو

سکوت مرگ آورمو - خیسی اشکای منو

یادت میاد که من همون چراغ روشنت بودم

تو صد تا طوفان بلا بازم بتو نور می دادم

یه روز می فهمی که چرا! این همه خواهشم چی بود!

میون شهر آدما دلم به دنبال کی بود!

تمام تلخی تو رو  به قند عشقت می گیرم

بازم می گم دوست دارم تا اینکه یک روز بمیرم!!!

+ نوشته شده در  ساعت   توسط rainy man  | 

عبور ثانیه ها محو می شود ٬آری!

دلم تکیده این راه می شود٬ آری!

به زیر کوبش آن ضربه ی نگاه تو

تمام حیثیتم لکه دار می شود٬ آری!

ببین٬ که خسته و رنجور این اراجیفم!

ستون زندگی ام آه می شود٬ آری!

حسود بودم و بر غربیه ها تو بخشیدی

هوای بارش چشمم سراب می شود٬ آری!

و باز آخر این قصه است٬ کلاغ من خوابید

شبم دراز شد٬ صبح می شود؟٬ آری؟!

+ نوشته شده در  ساعت   توسط rainy man  | 

 

 

 

کاش می دانستی

خنده هایم همه از درد جدایی مستند

و نمی دانستم

عشق ما آنطرف سایه بید

به دو راهی جدایی نزدیک

تو به من سیب ندادی 

ولی افسوس... همه قلب مرا دزدیدی

من نمی دانستم! که در این ول وله بازار

عاشقی ملعبه دست بد اندیشان است

کاش می دانستی

جر زدن رسم ده بالایی است

من در این راه به شوق نفسی می ماندم

نه به آن تیله که از یافتنش مسروری!

کاش می دانستی....

سنگ قبرت زیباست 

کاش می دانستی.....

کفنت اشک من است

 که در آن بوسه گرم

از لبم دزیدی....

کاش می دانستی....!!! 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط rainy man  | 

آخرین فرصت من بود نمی دانستم!

چشم تو عاشق من بود نمی دانستم!

پشت این هم همه های پر تشویش و خیال 

نقش این عاشقی ام بود نمی دانستم

قطره قطره تهی از من شدی و می رفتی

اشک تو رمز ابد بود نمی دانستم!

کاش می گفتی ام... ای کاش مرا می گفتی

روزی این دست تهی می شود افسوس نمی دانستم

باورم نیست که رفتی به همین سادگی از چشمانم

سر شکن بازی ما دل شکنک بود نمی دانستم  

باشد این قافیه آخر شعرم تو بگو

عشق تو لایق من بود نمی دانستم!!!

+ نوشته شده در  ساعت   توسط rainy man  | 

آخرین فرصت من بود نمی دانستم!

چشم تو عاشق من بود نمی دانستم!

...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط rainy man  |