تبليغاتX
چرندیات یک دیوانه

چرندیات یک دیوانه

" هنوز که هنوز "

این یک اشاره است برای دلم

یادت هست

شب بود و من در کنار پله آخر زندگی ام

آرام آخرین صدای تبر های محکم را می شنیدم بر جان خسته ام؟

آرام بیرون آمدی با ردای بلندت؟

اندکی پایین تر تو نیز به پای سفره ی دلم نشستی!

یادت هست

پنهان کردن احمقانه اشکم از تو را؟

و فشردن تیغ تیز در دستانم!

و ناگاه نمی دانم از کجا

لرزش و رعشه دستانم را فهمیدی...

دستانت چه بی اختیار

چه مهربان

در حریم آغوشت گم شدم!!!!

هنوز چشمایت به یادم هست

هنوز

آرام و پنهان و با ترس در لذت این اشتباه گریستیم

.....

.....

می روی و می گویی که متنفری از من

اما هنوز من مبهوت چشمانت هستم

هنوز که هنوز....


نوشته شده توسط rainy man در ساعت | لینک ثابت |
آسمان
Evergreen Literature
مردی با مسئوليت محدود
نوشته های خط خطی
رادیکال ما
ســــکوت متـــرسک
عطر باروووون
قالب وبلاگ
بازی آنلاین فلش
طراحی سایت ، هاست و دامنه