| روزهایم به تماشای شب تو
همه قربانی خودخواهی بی عاطفه ی من شده اند
لج و لجبازی ما با همه انگار
کجا گفته ام انگار که هر شب به سلام تو جوابی بدهم
سردیم یخ تر از آن قهوه ی تلخی است که یاد آور دعوای شب است
تو به من محتاجی
من به تو معتادم
کم کم این ثانیه ها می میرند
و تو یک روز که من مرده ام این راز مرا می فهمی
بی خیالش تو که در خواب منی
قهوه تازه چه بویی دارد
تلخی اش گیرا باد
لحظه ی رفتن من نزدیک است
کسی از دور مرا می خواند
می شنوی...!!!
|