| این یک اشاره است برای دلم
یادت هست
شب بود و من در کنار پله آخر زندگی ام
آرام آخرین صدای تبر های محکم را می شنیدم بر جان خسته ام؟
آرام بیرون آمدی با ردای بلندت؟
اندکی پایین تر تو نیز به پای سفره ی دلم نشستی!
یادت هست
پنهان کردن احمقانه اشکم از تو را؟
و فشردن تیغ تیز در دستانم!
و ناگاه نمی دانم از کجا
لرزش و رعشه دستانم را فهمیدی...
دستانت چه بی اختیار
چه مهربان
در حریم آغوشت گم شدم!!!!
هنوز چشمایت به یادم هست
هنوز
آرام و پنهان و با ترس در لذت این اشتباه گریستیم
.....
.....
می روی و می گویی که متنفری از من
اما هنوز من مبهوت چشمانت هستم
هنوز که هنوز....
|